...!!
-
تاریخ: 1395/9/21 ساعت: 6:35
عاشق شد و عشق قطره قطره پشت دلش جمع شد؛ و يك روز رسيد كه قلبش ترك برداشت و عشق از شكافِ دلش بيرون ريخت. سيلي از عشق راه افتاد و جهان رآ عشق بُرد. فرداي آن روز خدا دوباره جهاني تازه خلق كرد.
تو در پس کدامین پیچ پنهانی که نمی آیی
-
تاریخ: 1395/9/21 ساعت: 6:35
من به خیال خاممفکر می کردمفاصله یک خط صاف استکه کشیده می شوداز اینجا تا آن سوی مرزنقشه رآ باز می کنموجب می کنمفاصلهتو تا خودم رآدو بند انگشت هم نمی شودفقط بالا و پایین داردپیچ و خم داردو من نمی دانمتودر پس کدامین پیچ پنهانیکه نمی آیی!
مرا ببخش كه در سينهام سنگي آتشين است
-
تاریخ: 1395/9/21 ساعت: 6:35
زمين عاشق شد و آتشفشان كرد و هزار هزار سنگ آتشين به هوا رفت. خدا يكي ازآن هزار هزار سنگ آتشين رآ به من داد تا در سينهام بگذارم و قلبم باشد..حالا هر وقت كه روحم يخ ميكند، سنگ آتشينم سرد ميشود و تنها سنگش باقي ميماند !و هر وقت كه عاشقم، سنگ آتشينم گُر ميگيرد و تنها آتشاش ميماند..مرا ببخش كه روزي سنگم ...
جاذبه ات زير برف مانده است
-
تاریخ: 1395/9/21 ساعت: 6:35
سوار اين كفش پياده ..از روي آتشچه كسي پروانه مي چيند؟غرق قايق كه مي شوياين خانه هاي سوختهبا حيرت ، دهان باز مي كنند تو، سيبي دندان گير نيستيجاذبه ات زير برف مانده استآنهم پربرف ترين زاويه ي نگاهسر ديوار، دستي به تكلف مي كشيفواره هاي سنگ ...با قمقمه هاي خالي تشنگي خواب رآفعل وارونه مي زنندروي آسفالت ...
باور کن سرد است اینجا..
-
تاریخ: 1395/9/21 ساعت: 6:35
وقتي دستانم از اعتماد تهي استچه فرقي مي کندکه بگويماينجا زمستان است يا بهار ..اينجا سرد است!از تکرار نبودن اعتماد!وقتي گوشهايم ايمان نمي آورند به کلامبيهوده ، برايم واژه هاي دلفريب ميچينيمن از گور بي اعتمادي برخاسته امدشتهاي اعتماد در سيلاب دروغ و خيانتمرده اند ..وقتي نگاهم لبريز وحشت مي شوداز نگاهت...
...!!...
-
تاریخ: 1395/9/21 ساعت: 6:34
چند روزي هست که مي خواهم بنويسم اما بي حوصلگي و رخوت ، شايد به خاطر دلمشغولي هاي زندگي بدجور فرصتامو ازم گرفته نزديک دو ماه از پاييز هم گذشتمثل برق ، مثل بادبه همين سادگي ...نه اينکه فکر کني چيزي براي نوشتن نيست ها ... نه هست ، فراوان و جسته گريختهاما گاهي ، رخوت ، چنان در من نفوذ مي کند که درماني ب...
در تنهايي تو رآ مي بينم!!
-
تاریخ: 1395/9/21 ساعت: 6:34
اگر جدائيها تو رآ به صليب فراق كشاندبا خاطره ها بسازنازنينم نقش صورتت رآ در گلها مي جويم و برق چشمانت رآ تنها در ستارگاندر تنهايي تو رآ مي بينمو زمزمه هايت رآ عطفي به سكوت مرگبارم مي پندارمدر بيداري به عكس تو در قاب دلم خيره مي شومو به ياد مي آورم بي وفائيهايت رآ و تلخي كلامت پس كام فرو مي بندم تا ز...
گلها خيانت نمي کنن..
-
تاریخ: 1395/8/19 ساعت: 11:33
شب شد..خورشيد رفت..آفتابگردان عاشق به دنبال آفتاب آسمان را جست و جو مي کرد. ناگهان ستاره اي چشمک زد !آفتابگردان سرش را به زير افکندگلها خيانت نمي کنن..
به قلم مي گويم :
-
تاریخ: 1395/8/19 ساعت: 11:33
اي همزاد ..اي همراه ..اي هم سرنوشت..هردومان حيران بازي هاي دورانهاي زشت شعرهايم رآ نوشتيدست خوش ، اشک هايم رآ کجا خواهي نوشت؟
حال با خود بينديش..؟
-
تاریخ: 1395/8/19 ساعت: 11:32
شكوه هاي بي انتهاي ما آدمها ! چرا دنيا اينقدر به چشم ما سياه شده است؟ ميدانم ريشه همه اين دردها در ترس است ! ترس از دوست داشتن-ترس از دوست داشته شدن-ترس از انتهاي رآه كه بي اعتبار شويم-!اما همه در بطن انديشه هاي خود آگاهند كه تا خطر نكنيم خود رآ نخواهيمشناخت-راستي تا به حال فكر كرده اي كه دوست داشته...
كيست؟.!
-
تاریخ: 1395/8/19 ساعت: 11:32
كيست كه مرا بشناسد و دريافته باشد زير اين نقاب چيست؟حتي حدس زده باشد؟كيست مراهم آنگونه كههستم بپذيرد و توان مقاومت و ايستاده گي با من رآ در اينطوفان داشته باشد؟
چه میشود
-
تاریخ: 1395/7/14 ساعت: 4:41
چه میشود اگر بیایی و فاصله خط بزنی و سرود رود رآ به بزم آبی دریا مهمان کنی و در چینهای شتابان دامنش نفسنفس ستاره بریزی و مهتابیام کنی..
چرا؟
-
تاریخ: 1395/7/8 ساعت: 10:44
چرا هر کس میبینه بهش نیازی هست.. تهدید میکنه تنهات میزاره میره ؟
کاش مي آمدي!
-
تاریخ: 1395/7/3 ساعت: 14:21
نمي دانم چقدر از بي تو بودنم گذشته است و چقدر نديدنيها رآ بهانه روزگار دانستم.. اما..کاش مي آمدي تا برايت از راز غربت نشيني ام مي گفتم و آنچه رآ که در درون خاموشم مي گذرد، مي ديدي.
...سهم من..!
-
تاریخ: 1395/6/21 ساعت: 23:14
تمام دلتنگي ام رآ بر دامن ابري گره مي زنم..و خيس در رديف غروب..مي نشينم به انتظار توخوب مي دانمسهم من تنها مشتي كلمه است..!
نامه هاي تكه تكه شده رآ كنار هم چيدم و برايت نوشتم..!
-
تاریخ: 1395/6/21 ساعت: 23:14
به نام سرفصل همه نامهها..چه آنهايي كه نوشته شدند..و چه آنهائي كه سپيد ماندند.تا كاغذها سياه نشوند.يك سلام پر رنگ و چند نقطه چين …به علامت جوابهايي كه هرگز نداديو يك دقيقه سكوت!به احترام تمام لحظه هايي كه در انتظار پاسخ تو مردند..فرض كه دلت نخواست!به فرض كه حوصله ات نيامد.!به فرض كه لايقش نبودم.!فرض ...
بهارم تنها در دستان تو گمشده سودا
-
تاریخ: 1395/6/21 ساعت: 23:14
تمام کوچه هاي دلتنگيمرا به ياد مي آورند..تمام خيابان هاي بيهودگيوزن لرزان قدم هايم رآ مي شناسند..تمام بن بست هاخراش خونين سياه مشق هايم رآبر سينه دارند..نبض جاده هادر جستجوي من مي شکفت؛و تاول سرگرداني مرابه خاک مي گفت!با اين همه در من؛هزار جنگل مي شکفتزيرا بهارم تنها در دستان تو گمشده بود..
من چگونه خويش راصدازنم؟
-
تاریخ: 1395/6/21 ساعت: 23:14
دردهاي من جامه نيستند تا زتن درآورمچامه و چکامه نيستند تابه رشته سخن درآورمنعره نيستند تازجان برآورمدردهاي من نگفتني است دردهاي من نهفتني استدردهاي من گرچه مثل مردم زمانه نيست درد مردم زمانه استمردمي که چين پوستينشان ، مردمي که رنگ روي آستينشانمردمي که نامهايشانجلد کهنه شناسنامه هايشان درد مي کندولي...
شوخی که نیست!
-
تاریخ: 1395/6/21 ساعت: 23:14
دل من دل گنجشک است... محلش ندهی! نمی رود که می میرد..
غمي با من است که به هيچش نمي توان گسست
-
تاریخ: 1395/6/21 ساعت: 23:14
گم كرده ام در هياهوي شهرآن نظر بند سبز رآكه در كودكي بسته بودي به بازوي مندر اولين حمله ناگهاني تاتار عشقخمره دلمبر ايوان سنگ و سنگ شكستدستم به دست دوست ماندپايم به پاي راه رفتمن چشم خورده اممن تكه تكه از دست رفته امدر روز روز زندگانيم..