امشبدر اندیشه باران خورده امچه کسی قطره ها رآ می چیند وطراوتشان رآ، به لبان خشک بهانه هایم می بخشد؟چه کسی؟بر ترکهای خسته کوزه خیالم، مرهم آبی می کشد.؟شاید حادثه ایکنده خیال او رآ، به ساحل تن من، رسانده استنمی دانم..امادیگر فاصله ایی نماندهمن در ژرفای احساس تو شنا میکنمتا فردا..که در گنجه خیال تو پنهان شوم!چه زیباست، این پنهان شدن و دیگر پیدا نشدنهمچون، بادبادک دست کودکیکه در اوج بی صدایی میرقصد..یا قایق کاغذی که، در تشت آسمان پی آب می رود..